رضا قليخان هدايت

756

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چون موى شدم بىتو ز بس گريه و مويه * چون زير شدم بىتو ز بس ناله و زارى بر نالهء من ناله كند بلبل بستان * بر گريهء من گريه كند ابر بهارى هجر تو همى با تن من مىكندى آنك * با كبك درى مىنكند باز شكارى تو فارغ و ما در طلب وصل تو پويان * چون غرقه به بحر اندر بر وصل سمارى اندر طلب وصل تو باللَّه كه ندانم * تا چند توان پيمود اتلال و صحارى و آنان كه به خوارى سوى ايشان همه ديدم * امروز سوى من همه بينند به خوارى من داد خود اى يار بگيرم ز تو گر هيچ * عدل پسر شاه كند با من يارى و له ايضا اين نيست آخر اى بت آيين دلربايى * كاز نزد من به عمدا جويى همى جدايى بالاى من ز عشقت خميده چون كمان شد * تيرى تو شايد ار هيچ نزديك من نيايى رفتى و من ندارم اميد بازگشتت * تيرى و رفتى از شصت ديگر به كف نيايى اول كه با هوايت پيوند كرد جانم * گفتم به جان كه اى جان در بهترين هوايى در سايهء دو زلفت دل آرميده گفتم * اى دل بزى كه خرم در سايهء همايى چون بىسبب در آخر بسيار جور كردى * پنداشتم كه ما را خواهى بيازمايى از حد چو جور بگذشت آنگاه شد يقينم * معشوق جان‌گدازى محبوب دلربايى نه بند را كليدى نه جام را نبيدى * نه دوست را نديمى نه درد را دوايى در كينه بادوامى در كبر باقوامى * در عهد بىثباتى در عشق بىوفايى هستند خوبرويان غير از تو نيك‌خويان * تو با چنين خوى زشت آخر بگو چرايى آن شاه كآفتابش هر صبحدم سرآيد * كآسايش زمينى و آرايش سمايى خورشيد روزگارى جمشيد تاج‌دارى * شاه ملوك‌بندى شير جهانگشايى گاه درنگ كوهى گاه شتاب بادى * در بزمگاه ابرى در رزمگه قضايى جويندهء زمانى گيرندهء جهانى * دارندهء امانى بخشندهء عطايى فرخ‌تر از بهارى زيباتر از نگارى * روشن‌تر از سپهرى صافىتر از هوايى چشم بدان ز ملكت پيوسته دور بادا * كاين ملك را به شاهى شايسته و سزايى